تبليغاتX
زنده بگور
سایه های میله زندان چه بی رحمانه بر سیمای زردت تاب بازی میکنند

چوب خط نا امیدی ها چه دهشتناک بر دیوار قلبت پر شده

در درون چشمهای روشنت چشم براه مردنی

بی شرف مرگ هم ملاقاتت نمی آید دگر

گویی مرگ هم مرده است

باز هم تنها شدی تو با خودت

        باز هم تو ماندی و تنهاییت

               باز هم تکرار تنهایی رسید

                      بازهم تنهارفیقت بی کسیست

تو میان پرده های ماتمی من نیز هم، در اسارتها گمی من نیز هم، با امیدی پوچ بر پوچی عمرت سر زدی، خنده تلخی زدی من نیز هم

گامهایت تا قیامت با اسارت خو گرفت، همدم تو میله های سرد زندانها شده، چشمهایت بسته شد، گونه هایت خیس شد

آری میدانم دلت از بی وفایی ها پر است، آری میدانم تو با آزادی نیستی در تضاد، بارقه های رهایی در خیالات ضعیفت روشت است،آری میدانم دلت دریایی است

تا نباشی تو که میداند که آزادی چه هست، تا نباشی تو رهایی ها گمند، نیست حرفی از رهایی در لغتهای سمج، تانباشی تو خلاصی مرده است

+ نوشته شده توسط فرشید و فرزین در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387 و ساعت 18:45 |
درشبی تاریک و مه آلود

در ظلماتی که مهتابش پس ابر سیه گم شد

بر فراز دستهای مردمان،

حمل میگردد تابوتی که از آن بوی لاشه میدمد

اندر آن تابوت چوبی هست مردی از تعلقها رها

خسته از دنیای رنگارنگ شوم،

          خسته از یک رنگی دنیای خود،

                     درجهانی که دو رنگی ارزش است

جرم وی این است که هم رنگ جماعت نیست

سن او بیست هست و زلفان سفیدش همچو برف

دیگران خندان و او نالان

ناله ای از بی وفایی وفا، نا امیدی امید، تاسراپا بی کسی، بی نهایت انتها

خنجری از دست گرگی در درون چشم او جا مانده است

خون او از پایه تابوت چوبی در درون آستین مردمان سگ صفت جاریست

از برای خون پاکش،پاک خوردست و سلامت زندگی کرده

باز کردند مرکب چوبین او را

نه خدایا،یک سر بی تن میان هاله ای از خون تنها خفته بود

گهگداری باز می کرد چشمهای خسته خود را

غرق عصمت بود نور چشمانش

روبرویش آینه

در جلوی آینه یک آدم بیگانه بود، دیر هنگامیست او را دیده بود

ملتمس با چشمهای غرق خون مغفرت میخواست از نامردمان

پنبه ای در گوش و چشمش میکنند تا نبیند چهره نامردمان

با صدای خسته اش فریاد می دارد چنین

من پشیمانم ز یک رنگی خود، آری گریانم ز خوش نامی خود

سرب داغ اندر دهانش ریختند، از گلو او را به دار آویختند

پیر مردی زشت سیما در درون گوشهای بسته او این چنین میگفت

بگو خوب زندگی کردم، بگو خوب زندگی کردم

دیگر چه سود از اینهمه تکرار

سالیانی بود با مردن تبانی کرده بود

در نهایت نیز مرگ او را به کشتن داد

کنده اند قبری به پهنای زمین

از برای دفن خوبیهای او

خاک کردند مهربانی را ولی

راه رفتند روی پاکیهای او 

+ نوشته شده توسط فرشید و فرزین در شنبه بیست و چهارم فروردین 1387 و ساعت 18:40 |
چه بی صبرانه می گریم برین بخت نگون بارم

چه معصومانه پای چوبه ی اعدام می خندم

نگاه خشک من بر نگاه سرد قاضی است

که می خواند فرجام حکمم را:

اعدام

این حیوان درستکار است

پس از اعدام این حیوان و اخلاقش

زنش با هرکس که می خواهد بخوابد

عقدشان فسخ است

دست آن جلاد بر اهرم اعدام

دست دیگر بر روی نافش چهار انگشت پائین تر

اهرم اعدام بالا رفت و من پائین

نگاهم بر بگاه همسرم، او مرده بود اکنون 

+ نوشته شده توسط فرشید و فرزین در جمعه بیست و سوم فروردین 1387 و ساعت 22:12 |
بازم تو غربت

تنها نشستم

تنهای تنها

تیغ توی دستم

تنها امیدم

به دست اونه

بعد از نوازش

کندن جونه

نوازش تیغ

رو رگ دستم

اون هم میدونه

که خیلی خستم

خودش میدونه

تو این زمونه

برای مردن

چقدر مسرم

آره مسیحه

به قلب خستم

فقط یه بوسه

رو رگ دستم

گدای عشقش

عاشق بوسه

بوسه ای خونین

پایان تکرار

دیگه تموم شد

حرف من و اون

یه تیغ خونین

کنار نعشم

+ نوشته شده توسط فرشید و فرزین در یکشنبه هجدهم فروردین 1387 و ساعت 21:22 |

یه گرگ زخمی

توی زمستون

میون جنگل

تنهای تنها

هجوم وحشت

غرق توهم

سایه تردید

مرگو دیگه دید

خون میاد از پاش

پاهاش شکسته

امید نبسته

میخواد بمونه

اینجا نمیره

جدا ز گله

پا میشه از جاش

تموم زورش

تموم عشقش

توی یه زوزه

زوزه ای خسته

کمک میخوادش

گله میادش

گله گرسنه

یه گرگ تنها

میون برفها

شد تیکه تیکه

 

+ نوشته شده توسط فرشید و فرزین در پنجشنبه یکم فروردین 1387 و ساعت 1:38 |
گفتمش نقاش را از زندگی نقشی بکش

                     با قلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

+ نوشته شده توسط فرشید و فرزین در چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386 و ساعت 4:55 |
دوست دارید مرگتون چه جوری باشه؟

+ نوشته شده توسط فرشید و فرزین در سه شنبه بیست و هشتم اسفند 1386 و ساعت 14:0 |
زندگی چیست به غیر از غم و اندوه و فراق

زندگی دریاییست که همه غرق در آنیم و برای ماندن دست و پا میزنیم

زندگی باتلاق ژرفی را شباهت دارد، گل و لایش همه غم

گرچه باید تلاش کرد اما ،مگه در انتهای باتلاق هم جایی هست

زندگی با من گفت: که بجنگم با خود ،که بترسم از خود

زندگی با من گفت: که تو و تنهایی دو رفیق راهید

زندگی با من گفت: تو برای سوختن، نه برای ساختن زاده شدی

زندگی با من گفت: که وفادار نیم من با تو، بلکه من خنجری از پشت به تو خواهم زد

زندگی ننگت باد

        زندگی ننگت باد

+ نوشته شده توسط فرشید و فرزین در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 و ساعت 2:29 |
تنها نشسته ام و به غربت نظر کنم      غربت کجاست که تنها رفیق ماست

ازمن بریده است امیدو دربهدر شده      باور نمیکنم که او رفیق نیمه راست

غم باوجودمن است و من در پناه غم       تنهایی من فزون ز تنهایی خداست

با منز خستگیه من خسته دل مگو    ازخستگی خسته شدم خسته ترجفاست

+ نوشته شده توسط فرشید و فرزین در دوشنبه بیست و هفتم اسفند 1386 و ساعت 1:54 |
بی مصیبت عاقبت رسوای دنیا میشوم

                            غم اگر ترکم کند تنهای تنها میشوم

+ نوشته شده توسط فرشید و فرزین در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 و ساعت 3:17 |