چوب خط نا امیدی ها چه دهشتناک بر دیوار قلبت پر شده
در درون چشمهای روشنت چشم براه مردنی
بی شرف مرگ هم ملاقاتت نمی آید دگر
گویی مرگ هم مرده است
باز هم تنها شدی تو با خودت
باز هم تو ماندی و تنهاییت
باز هم تکرار تنهایی رسید
بازهم تنهارفیقت بی کسیست
تو میان پرده های ماتمی من نیز هم، در اسارتها گمی من نیز هم، با امیدی پوچ بر پوچی عمرت سر زدی، خنده تلخی زدی من نیز هم
گامهایت تا قیامت با اسارت خو گرفت، همدم تو میله های سرد زندانها شده، چشمهایت بسته شد، گونه هایت خیس شد
آری میدانم دلت از بی وفایی ها پر است، آری میدانم تو با آزادی نیستی در تضاد، بارقه های رهایی در خیالات ضعیفت روشت است،آری میدانم دلت دریایی است
تا نباشی تو که میداند که آزادی چه هست، تا نباشی تو رهایی ها گمند، نیست حرفی از رهایی در لغتهای سمج، تانباشی تو خلاصی مرده است
